عاشقانه من و پدرم با خدا

just love god and father

 

در سراپرده عشق بسته بودیم با دل خود  عهد و پیمانی سترگ

نقش در نقش شویم قصه خواب شویم بی سرو پایانی بزرگ

شعر ما شعر نشد قصه هم خواب نشد انچه مانده یک چیز

عهد و پیمانی سترگ بی سر و پایانی بزرگ

+نوشته شده در دوشنبه 02 آذر 1394ساعت13:40توسط hamid | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1394ساعت09:39توسط hamid | |

 

 

 

امروز تولد یک حادثه در زندگی دخترمه نمیدانم که خوش یمن است و یا بد یمن ولی این حادثه متولد شده است و من نمی توانم انکارش کنم فقط میتوانم آرزو

کنم که تولدش مبارک باشد انشالله>...... توخوبی همین!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 19 مهر 1394ساعت12:15توسط hamid | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1394ساعت11:41توسط hamid | |

 

راه طولانی در پیش است و هیچ کس غیر از من و تو افق را نمی بیند و بایستی گام به گام به سمت افق پیش بویم 

و امیدوار که به سر منزل مقصود می رسیم چون دستت در دست من است و من می بینم آنچه که تو نمی بینی ......

...... تو خوبی همین!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر 1394ساعت13:31توسط hamid | |

 نمی دونم وقتی دیوونه میشم دلم میخواد بنویسم یا وقتی می نویسم دیوونه میشم

هر چی که هست دل دیوونه ما دیوونه یه دله که یکم دورتر از ما داره تند تند میزنه

فکر میکنه که دل ما بیخیاله دلش شده و دست و پا میزنه

یکی نیس که بگه آخه :

دلکم دلبرکم , گلکم نازگلکم ,تو کجا و من کجا 

دل من یه کمی سنگی شده 

شایدم سنگی به دلم ضربه زده 

ضربه سنگ به دلم رو بیخیال 

تو دلت یه وقتی آبی تکونی , چیزی نخوره

+نوشته شده در دوشنبه 06 مهر 1394ساعت14:45توسط hamid | |

  I wnana to talk with my idol but I cant because I cant tell him I want to say to  him :can we be friend like past?I miss past I wanana but I Cant show you and I cant talk with you because I lied to you and you cant rely me I know that I dont know what am I sayI dont know I have one request I wanana to be friend with you like past I hope you accept that but .... :(

+نوشته شده در پنج‌شنبه 02 مهر 1394ساعت23:27توسط parisa-hamid-god | |

دختر کوچولو و پدرش در حال عبور از پل روی رودخانه بودن..

پدر از دختر کوچولو پرسید: اگه ترسیدی دست منو بگیر که داخل رودخانه سقوط نکنی

دختر کوچولو گفت: نه بابا شما دست منو بگیر

پدر با تعجب پرسید چه تفاوتی داره ؟

دختر کوچولو گفت:اگه من دست شمارو بگیرم و اتفاقی رخ بده ممکنه من دست شمارو رها کنم...ولی اگه شما دست منو بگیری و اتفاقی رخ بده من اطمینان دارم که شما دست منو رها نمی کنید

 

 

نتیجه اخلاقی : دستها تو به دست کسی بده که در هیچ شرایطی رهات نمی کنه

+نوشته شده در چهارشنبه 01 مهر 1394ساعت12:37توسط hamid | |

وقتی که ما به جایی می رسیم که فکر می کنیم رو دست خوردیم بیرحم میشویم زمین رو به آسمان می دوزیم که ثابت کنیم همه مقصرند و ما تک سوار نامی بدون گناه که معصومانه مورد سو استفاده در فضای اعتماد شده ایم هستیم ولی همین تک سوار در این مسیر حاضر است که گناهکار و بیگناه را له کند و بیرحم میشود به اندازه تمامی دنیا

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور 1394ساعت15:30توسط hamid | |

 به تو آموختم که میتوانی همه چیز داشته باشی اگر صداقت و راستگویی چراغ راهت باشد به تو آموختم که آغاز هر تباهی با دروغ است و با هم هم مسیر شدیم در سرازیری عشق با علم به اینک در سرازیری تنها سرعت مطمئنه است که تو را به سر منزل مقصود میرساند ولی افسوس که گاهی به خود دروغ گفتیم و................

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور 1394ساعت18:43توسط hamid | |

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران